بابا نوئل و امام حسین علیه السلام

فرهنگ ایرانی فرهنگی غنی و سرشار از داشته هایی است که اگر بخش کوچکی از این میراث فولکلور(فرهنگ،گویش و رفتار عامه )را همین کشورهای دور و بر ما داشتند ؛ غریوشان گوش فلک را کر کرده بود......

(ناگاه دخترک چرت سر شب مرد را می شکند ....)

-          بابا

-          بله دخترم !؟

-          بابایی ، بابا نوئل کیه ؟ چرا برای من برای من هدیه نمی آره ؟

( و مرد در بهت این پرسش دخترک خود...)

-          بابا مگه مامان نمی گه هر سوالی داری از بابایی بپرس؟

-          اره بابایی

-          خوب ، پس چرا جوابمو نمیدی ؟!

 

 

 

( مرد بادی به غبغب خود می اندازد و رو به دخترک 5 ساله خود می کند)

-          دخترم ، بابا نوئل برای ما ایرونیا نیست ، چون هم عید ما یه وقت دیگه ایه هم ...هم اینکه ما خودمون ازین جور چیزا داریم.

-          بابا ، یعنی ما هم بابا نوئل واسه خودمون داریم ؟

-          بله خوشگلم داریم

-          اسمش چیه؟

-          اسمش ....

 

( اینجای قصه مرد به فکر فرو می رود ؛ به اینکه چقدر داشته های ما ایرانیان غنی است اما کو کسی که اینها را به نسل بعد منتقل کند ! اصلا مگر به ما منتقل شده است؟)

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونید...............................

        همین

 

یا حق

ادامه نوشته

بالاخره پیدایش کردم

کجاوه ها (باربند شتر) را روی هم می چینم


مثلا آمده ایم حج !

 خدایا!برای همه رسول فرستاده ای ،برای ما هم رسول فرستادی؛ موسی از میان دریا برای امتش راه درست می کند،عیسی کور های قومش را شفا می دهد؛آن وقت رسول الله می گوید وسط بیابان خم آنهم در این گرمای طاقت فرسا پیاده شوید کجاوه های شترانتان را روی هم بچینید!چه می دانم؟اگر از این عقل ها داشتیم که رسول خدا می شدیم!بهتر است سخن فرستاده خدایم را سریعتر انجام دهم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 اما آخر چه شده ؟

رسول خدا که تا سر حد توان از اذیت و سختی پیروانش پرهیز می کند یک چنین دستوری را داده است؟!نمی دانم!ولش کن ، بهتر است کجاوه خودم را جایی بگذارم که بعدا راحتتر بتوانم آنرا بردارم...دیگر کارم تمام شده ؛بهتر است سری به شترم بزنم ،زبان بسته چه می کند؟آها آنجاست؛به سمتش می روم،چه سایه ای در این برهوت در کنار خود داری اشتر من؛همان جا کمی استراحت می کنم،پلکهایم سنگینی می کند و به خواب می روم.....

 

برای دیدن بقیه مطلب به ادامه درد دل بروید

ضمنا مختصر کده (http://zimegrat.ir/)ما هم افتتاح شد سری هم به آنجا بزنید

همین

یاحق

  در راه به چه می اندیشیدی؟

 

شب را مهمان من بود.

هنگام افطار سه لقمه خورد و سپس تا طلوع فجر را به عبادت پرداخت.گاهی به آسمان می نگریست و ستارگان را از نظر می گذراند و کلمه استرجا را زمزمه می کرد.

بالاخره این شب به پایان رسید و هنگامه نماز شد و پدرم عزم خروج از خانه کرد.

چند مرغابی که هر شب در آشیانه خود می خفتند در حالی که بالهای خود را به این سو و آن سو می افشاندند؛ راه را بر پدر می بستند. گویی دلیل بی قراری اش را می دانند.

 

 

فرمود: این مرغها آواز می دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله ها بلند خواهد شد.

گفتم : تنها نروید.

فرمود: اگر بلایی زمینی باشد خود به تنهایی بر رفع آن قادرم و اگر قضایی آسمانی باشد باید که جاری گردد.

و پس از آن رو به مسجد نهاد.

 

با خود گفتم :  او در راه به چه می اندیشد؟

                         

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونید و ضمنا من رو از دعای خیرتون در این شبها بی نصیب نذارید( خواهش برادر کوچکتون رو بپذیرید )

 

                                                                                                          همین

ادامه نوشته

حکایت نخوردن و راه افتادن کار

«این نخوردن ؛ تومنی سنار و سه شاهی با گرسنگی های دیگه توفیق داره .من هر وقت جایی کارم گیر می افته ، خدا رو یاد همین روزا می اندازم ،زودی کارم درست میشه.»

اللهم عجل لولیک الفرج

نگران نشین این جمله از من نبود ! اما کسی که اونرو گفت ، خوب یادم انداخت که کسانی که به ظاهر هیچ صنمی با خدا و پیغمبرش ندارند ؛ چقدر می تونن از ماها که هزار تا اِهنُّ و تُُلُپُّ و ادعای خدا پرستی و دینداری داریم به اوستا کریم نزدیکتر باشند.

همین

راستی سلام

هم نوا با جیر جیرک

سلام

میلاد سه نور تمام نشدنی سالار شهیدان امام حسین ،ساقی سرمستان اباالفضل العباس و اسوه عبادت کنندگان علی بن الحسین علیهم السلام رو تهنیت عرض می کنم.

این دست نوشته برای زمانیه که نمی دونی ساعت یک و ده دقیقه است یا دو و پنج دقیقه.

زمانی که خواب چشماتو پر کرده اما فکرنمی ذاره پلکات روی واقعیت بسته بشه و برای چند لحظه هم که شده یادت بره دور و برت چه خبره.

وقتی که بیشتر از همیشه بار این امانت الاهی روی دوشت سنگینی می کنه و بهتر از همیشه متوجه میشی که چرا کوه با اون عظمتش زیر این فشار لحظه ای دوام نیاورد.

موقعی که از ته دلت دوست داشتی در زمونه ای زتدگی می کردی که امام زمانت غایب نبود و همین الان زار و زندگیت رو ول می کردی و شال و کلاه کرده می رفتی دم درش و اونقدر می نشستی تا بگه بیا داخل و تو این چند روز عمر رو هم همونجا می موندی ؛ اما نه حکمت خدا از عقل ناقص من .......

اللهم عجل لولیک الفرج

 

حالا این همه کلمه رو سر هم کردم که چی بگم.

خواستم بگم  .................... بگم

اللهم عجل لولیک الفرج

همین

یا حق

دلم برای ممد تنگ شده!

تا فراموش نکردم سلام

نمی دونم چرا این روزها خیلی به یاد ایام آزاد سازی خرمشهر می افتم.

شاید بخاطر شباهت زیاد ماجراهای شکل گرفته و نگرفته این روزها با اون ایامه.

اون روزها توی خرمشهر فقط بوی باروت بود و گوشت سوخته ؛مغزهای متفکر جنگ در جبهه دشمن که از قضا یکیشون هم عراقی نبود حتی یک لحظه هم فکر نمی کردند ، پروژه هایی که در چندین و چند جنگ ،اونهم در نبرد با ارتشهای تا دندان مسلح در جنگ جهانی دوم و بعد از اون سربلند بیرون اومده بود ،حالا جلوی چهار تا پابرهنه و یه پیرمردجواب نده!

کجایید ای بلاجویان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی

اما وقتی خرمشهر آزاد شدو بهتر بگم خداوند برش گردوند؛دو تا "چیز"بود که یکیش خیلی خیلی منو متعجب ودیگری منومتاثر کرد.

اولی این بود که همه سردمدارای اون موقع دنیا ،انگار که یه مشت فلفل قورت داده باشند ،یه دفعه با هم شروع کردن به نطقهای سیاسی وخط و نشون کشیدن و  تحت فشار گذاشتن ایران و جالبتر اینکه یه مدت بعد همون ها با همون سرعت، شروع کردند به فرستادن سران کشورهای مثلا دوست به عنوان گسیل و نماینده و پیک !با این عنوان که جنگ بده ، جنگ "اخ" هست ،جنگ جیزه وبیایید تمومش کنیم والی آخر .

دومی هم جای خالی "ممد بود(شهید محمد جهان آرا) این احساس اونقدرروی من تاثیر گذاشت که نکته اول رو از یاد بردم.

این روزها توی خیابونای تهران توپ و تانک نیست ،اما دشمن هست (بد فکر نکنید تا آخر بخونید)؛دشمنی با چهره ای دیگرگون ولی با همان ذهنیت ها .

او هنوز هم خیال می کنه که پروژه ای که دربین مردم چند کشوربا عرض معذرت گرسنه و تازه از زیر گرده سوسیالیسم رها شده برگزار شده و به کمک چند ده میلیون دلار و چند موضع گیری رسمی و غیر رسمی غرب به نتایج دلخواه رسیده  ،می تونه در کشوری چون ایران با مردمی ریشه دار با عقایدی ضد فرهنگ غرب و با روحیه ای برگرفته از راه سیدالشهدا همان برنامه رو با کمی پیاز داغ بیشتر برگزار کنه.

این روزها در خیابان های تهران بوی باروت نمی اید اما بوی خیانت می آید ،بوی ساده لوحی و بوی کوفه....

و من دوباره دلم برای "ممد" تنگ شده

همین

یا حق

تار و پود مصطفی یک لاله بود آنهم بسوخت

بیرون مدینه ام

یازده سال از زمانی که محمد  با قدوم خود این شهر را متبرک کرد ، می گذرد.

دستی به گندم ها می کشم . دیگر حوصله بازی با باد را ندارند.

به شهر خیره می شوم .

شهر هم گرفته  است .می توان از همین فاصله حال و هوای مردمانش را دریافت .وارد مدینه که می شوم نیرویی مرا به سمت یک خانه می کشاند.خانه علی و فاطمه .

دو نور دیده محمد اینک دو کبوتر زخم خورده اند. علی زخمی از جای طناب بر دست دارد و فاطمه زخمی از میخ بر پ.......

اما آنچه این دو را می آزارد نه زخم جسم که زخم دل است و اینکه می بینند نمایندگان شیطان چگونه سالیان سال خیل عظیمی را به خطا رهنمون می شوند.

وارد خانه می شوم.

فاطمه را می بینم .

سلامی می کنم ، پایش را می بوسم و گوشه ای از اتاق کز می کنم .

یاس باغچه محمد به سختی حرکت می کند.او اکنون محرمی جز علی ومزار پدرش ندارد.

بچه ها به سمت در خانه می دوند !پدر آمده.

علی بر بالین فاطمه می رود . دخت نبی کلماتی را به همسرش می گوید.سخن از غسل و کفن است.

آسمان کبود است

فاطمه آب می طلبد،غسل می کند ،جامه ای نو می پوشدو پارچه ای سفید بر روی خود می کشد؛با آنهمه درد چه لبخندی می زنی؟نکند به  دیدار پدر می شتابی؟

اللهم عجل لولیک الفرج

...........................

مردم پشت در خانه علی جمع شده اند .به آنها می گویند تشییع به تاخیر افتاده است.

شب هنگام علی به دور از چشم دژخیم ،همسرش راغسل می کند .نمی دانم وقتی کبودی ها را دید چه کرد اما غسل داد و کفن کرد.

او،فرزندانش و چند صحابه راستین رسول خدا ،در میان اشک های فرزندان، فاطمه را دفن نمودند.

بعد از مراسم به دنبال علی گشتم تا به او عرض تسلیت کنم .اما نیافتمش! نمی دانم ،شاید چاه های مدینه هم همراز حجت خدا بوده اند.

همین

یا حق

 

منتظرم

منتظرم
منتظر قطار
روی سکوی تردد مسافرین قدم می زنم .چقدر از انتظار منتفرم . چشم به ریل ها دوخته ام  تا این قطار ...ی بیاید و مرا ازین انتظار سخت رهایی بخشد .
جالب اینکه نمی دانم باید کدام سو را بنگرم . نمی دانم قطار کی می آید و هم قطارانم چه کسانی اند . ازین سردرگمی تبسمی می کنم و بر می گردم . به پشت سرم ،به دوردست خیره می شوم .کشاورزی مشغول کندن است ؛ احتمالا کندن علفهای هرز . برایش دست تکان می دهم؛ مرا دید. او هم برای من دست تکان داد . انگار حسی را در درونم زنده کرده ، من دوباره برایش دست تکان می دهم و او باز هم پاسخ مرا می دهد و این کار را چندین بار تکرار می کنم.


این دفعه که دست خود را تکان می دهم با خود می گویم او چگونه مرا ازین فاصله می بیند اما اهمیتی نمی دهم و مشغول این بازی جدید می شوم. ناگهان کسی دست بر شانه ام می گذارد ، مسوول ایستگاه است از من می پرسد که اینجا چکار دارم و من به او توضیح می دهم که منتظر قطار بعدی هستم و او در حالی که با تعجب به من می نگرد با دست قطار را که دارد از ایستگاه دور می شود به من نشان می دهد و می گوید:قطار که راه افتاده است.
ق....ق...قطار !
میدوم ...به دنبال قطار .....سریعتر می دوم ...اما به قطار نمی رسم . با خود می اندیشم که باید منتظر قطار بعدی باشم و هنوز نه می دانم از کدام سو می آید و نه اینکه چه زمانی به اینجا می رسد....
تبسمی تلخ میکنم . این است حکایت ما ؛انتظار و غفلت

همین

یا حق


چگونه

چگونه

پیرمرد گفت:

من و دوستانم با چشمان خود دیدیم! ما چند نفر کنار کعبه حرف می‌زدیم، فاطمه بنت اسد وارد شد. به سختی راه می‌رفت. از درد به خود می‌پیچید. مقابل کعبه ایستاد، دست‌هایش رو به آسمان بود و مناجات می‌کرد.

نزدیک شدم ببینم با این حال زار برای چه اینجا آمده؟

اللهم عجل لولیک الفرج

با خدا چه کار دارد؟ شنیدم می‌گفت:

پروردگارا!

من به تو و به هر پیامبری که فرستادی، ایمان آورده‌ام.

هر کتابی که نازل کردی باور دارم.

گفته‌های جدم ابراهیم علیه السلام را تصدیق می‌کنم.

پیرمرد توضیح داد: می‌دانید که فاطمه بنت اسد، از نوادگان اسماعیل است.

بعد گفت: از تو می‌خواهم که به حق خانه‌ات و به حق فرزندی که همراه دارم.

- او که با من سخن می‌گوید و مونس من است و یقین دارم یکی از آیات عظمت توست - ولادت او را بر من آسان کنی.

تا این سخنان از دهان او خارج شد ناگهان دیوار کعبه شکاف برداشت! شکاف کاملاً باز شد.

به حدی که یک نفر بتواند به راحتی از آن رد شود. بعد هم او وارد شد و لبه‌های شکاف به هم رسید. اینک سه روز است داخل کعبه است. (1)

مکه مسحور این اتفاق بود.در همین گیر و دار چشم‌ها به طرفی برگشت. مردی با چهره‌ای جذاب وارد مسجدالحرام شد. لبخند دل نشینی بر لب داشت.

از همان دور که می‌آمد، به شکاف کعبه خیره شده بود؛ . . . . . . . . . .

بقیه رو در ادامه درد دل بخونید.

یا حق

ادامه نوشته

سلام فاحشه!

سلام به تو فاحشه! 
آیا این مطلب سرقت ادبی است- اينجا را بخوانید

تعجب کردی!؟ از چه؟!

مردم کارتو را زشتترین می دانند و دادها از بیداددت می سرایند اما همینانند که وسیله رسیدن روزی  تو اند

وسیله روزی کسی که خود را فرسنگها از او و کسب و کارش به دور می دانند . باور کن همه اینان تو را پلید می دانند ! من هم در این گزینه آخر مانند همه ام.



راستی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان و به نام دین و متدینین تمامش می کنند ، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! !

پ.ن: به همه : وقتي در جامعه اي دين بفروشند و بي ديني ارزش و مد باشد تن...

این مطلب بر گرفته از یک نوشته است

اگر از موتورها یاصفحاتی که به حقیر لینک داده اند وارد شده اید برای بازدید آخرین تغییرات صفحه نخست را کلیک کنید

همین

تبلور

سلسله جنبان حيرت در تاريكخانه ذهن من در تبلور است

اي حسين

اين  سرا پا تقصير اينك از وسعت وجودت انگشت به دهان حيرت گرفته است.

چگونه كسي خودرا در مقابل سپاهي مملو از تشنگان به خونش ببيند و بيعت از ياران خود بردارد؟.چگونه در ميان موجي از انسان استقبال ازآتش جهنم را ببيند و مهياي جنگ شود و شبانگاه چراغهاي خيمه ها راخاموش كند تا خجلت مايه ماندن همسفران نيمه راهش نگردد؟

چگونه؟

اي حسين

در حيرتم از ياران با وفاي تو

بسياري از صحابه پيامبر همانها كه هنگام سخن جلوتر از بقيه قلم و كاغذ را به كناري مي زدند وهنگامه دشواري همان پيامبري كه در حضور ديدگانشان ماه را به دونيم كرده بود پيامبر را، حجت خدا را، رها مي كردند و حتي به نداي پيامبر كه آنها را مي طلبيد! وقعي نمي نهادند .

اما تو بيعت از ياران خود بر ميداري و حتي آنان را از خود مي راني! اما اين اسطوره هاي انسانيت همچون كوهي استوار تا هنگامه نوشيدن لعل شهادت ايستادند و واژه انسان را معنا بخشيدند.بهشت برين ماوايشان باد.

 

اللهم عجل لوليك الفرج و جعلنا من انصاره و اعوانه و شيعته

 

اي حسين

در شگفتم از آرامش رويا گونه تو

چگونه است كه هنگامي كه زينب سلام الله عليها خبر يورش دشمن به سمت خيام را به تو مي رساند. تو ، كه در بيرون خيمه خود سر برزانو گذاشته و به خواب رفته اي ؛آرام تر از آنكه در مغز كوچك من معنا شود،تنها شعف روياي پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله را با خواهرت تقسيم مي نمايي!؟

اي حسين

مبهوتم از ادب برادر تو

چگونه سي و چند سال تو را  فقط با لفظ سيد وآقاي من مي خواند و تنها زماني كه ناله اش از فرش به عرش مي رسد تو را با نداي برادر صداي مي زند!؟

اي حسين

در حيرتم از تازگي و ماندگاري عمل تو

مگر چه كرده اي كه هر سال گويي عاشورايي تازه در راه است و درين يوم عاشور است كه حسين قدم در شاهراه شهادت مي نهد؟!

و من همچنان در حيرتم

همين

يا حق

 

ای کاش دل درمونشو   ازت بگیره امشب

ای کاش دل درمونشو   ازت بگیره امشب

با یه کوله بار پر منتها پر از گناه ، می رم داخل مسجد، اینقدر این کوله سنگینه که پاهام داره زیرش طاقتش رو از دست میده.

مردم دارن گریه می کنن، به هر جون کندنی شده می خوام یه جایی اون گوشه کنار برای خودم دست و پا کنم ...طبق معمول پیدا نمی کنم ...سرمو می گیرم بالا و می گم خدایا تو که می دونی ما جربزه یه جا پیدا کردنم نداریم حالا چرا هی به رخم می کشی ؟! توی همین به قول رفقا اتصال حس می کنم یکی آروم دست گذاشت روی زانوم ، عرش رو بی خیال می شم و نگاهم رو می اندازم به فرش ، خدا رو شکر یکی از بچه ها ما رو شناخت ؛ یه تکونی به خودش داد تا واسه منم جا درست کنه، منم یه تشکراز خدا (الحمدلله و شکرا له)می کنم و خودمو می چپونم بین خلا ایجاد شده

مستقیم سرمو می برم بین زانو هام ؛ هنوز وسط روضه است ، گریم می گیره نمی دونم به حال زار خودم گریه کنم ، از اوضاع جامعه بنالم یا برای اربابم و مصیبتای روز عاشورا ؟مگه میشه زیر این همه بار گناه باشی و بدونی و بخوای شیعه باشی و گریت نگیره ؟خوب می دونم که اگه اینور گریه نکنم و وسط گریه عهد توبه رو با خدا نبندم ، اونور بد فرم گریمو در میآرن و اگه اینور ازین راه های میونبر استفاده نکنم، اونور................

                               اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من انصاره و اعوانه و شیعته

بگذریم

دوستان ، این چند خط بالا رو نوشتم که یه چیزی رو خدمتتون عرض کنم ؛

اونم این نکته است که فکر نکنید گریه و زاری توی عزای امام حسین علیه الصلاه و السلام و ایام محرم با بقیه مراسما یکیه ( البته می دونم که اکثرتون المنه لله در این زمینه استادید اما خوب بعضی از دوستان یه سری سوالات در این زمینه کرده بودن که.....)خدا چند تا چیز رو راه میونبر بخشش و بخشایش قرار داده و یکی از مهمترین و محبوبترین راهها برای طلب حوائج و بخشوده شدن گناهان همین گریه بر حسین علیه السلام و عزاداری و یاد آوری شهادت سالار شهیدان  و یاران مروارید گون و با وفاشه .البته ذکر این مطلب خیلی ضروری  به نظر می رسه که هر چقدر این عزاداری آگاهانه تر و با معرفت بیشتری باشه هم ثوابش بیشتره و هم اثری که روی اعمال ما داره وسیعتر و ماندگارتره.

همین

یا  حق

همانند تو

همانند تو

از راه دور کاروان حسین را می بینم.

به سپاه دستور می دهم به سمت کاروان حسین حرکت کنند.در راه با خود می اندیشم .عمری است که در شک بسر می برم.

چه سایه سنگینی دارد این شک؟من، حرّ بن یزید ریاحی ،فرمانده سپاه ابن زیاد،جنگاور عرب ،چه وچه و....هستم و زیر این شک در حال له شدنم .همیشه و همه حال پریشانم !هرگاه به خود و اعمال و منصب خود می نگرم گویی خیانت به خودم را می بینم و دم نمی زنم!به دنبال چه ام ؟یک گمشده؟گمشده ای که مرا از این برهوت شک برهاند و به منزلگاه یقین برساند.

خداوندا!در دریایی از شک غوطه ورم .ساحلش را به من بنما !

بر میگردم و به لشگر تحت فرمانم می نگرم.هزار سوار جنگجو که اکثرشان از شیعیان کوفه اند. همه به فرمان منند اما از جنس من نیستند !نام شیعه بر خود یدک می کشند و .......

دیگر به کاروان حسین بن علی رسیده ایم.چه عطری در این صحرا پیچیده !انگار دروازه های بهشت را برای این قوم گشوده اند !از اسب پیاده می شوم و با پسر پیامبر خدا روبرو می شوم .چه آرامشی درتوست؟این آرامش همانقدر مرا متعجب می کند که آشفتگی یزید و ابن زیاد !

 

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من انصاره و اعوانه

 

لب به سخن می گشایم اما زبان و دلم یکی نیست . می گویم :ما ماموریم تا تو را به نزد ابن زیاد ببریم یا ... اما دل می گوید یابن رسول الله خوش آمدی کرم و نما و فرود آ که خانه خانه توست .سپاه تشنه مرا سیراب میکند اما قبل از آن مخروبه دل مرا به سیلاب بسته است .

ای پسر پیامبر دل به تو سپرده ام و شمشیر به یزید،این دوگانگی را چه کنم؟زمان نماز است ، به تو اقتدا می کنم،هرچه می کنم نمی توانم ذره ای دل را از تو دور سازم ، چه کرده ای با من ای پسر فاطمه!

شب که سر بر بالین می سایم دوباره به فکر فرو می روم ، شنیده بودم در اندرون شکاکین عقل و دل با هم در جنگند اما در درون من ........

بقیه مطلب را در ادامه درد دل بخوانید

همین

یا حق

ادامه نوشته

بالاخره پیدایش کردم

بالاخره پیدایش کردم


کجاوه ها (باربند شتر) را روی هم می چینم


مثلا آمده ایم حج !

 خدایا!برای همه رسول فرستاده ای ،برای ما هم رسول فرستادی؛ موسی از میان دریا برای امتش راه درست می کند،عیسی کور های قومش را شفا می دهد؛آن وقت رسول الله می گوید وسط بیابان خم آنهم در این گرمای طاقت فرسا پیاده شوید کجاوه های شترانتان را روی هم بچینید!چه می دانم؟اگر از این عقل ها داشتیم که رسول خدا می شدیم!بهتر است سخن فرستاده خدایم را سریعتر انجام دهم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 اما آخر چه شده ؟

رسول خدا که تا سر حد توان از اذیت و سختی پیروانش پرهیز می کند یک چنین دستوری را داده است؟!نمی دانم!ولش کن ، بهتر است کجاوه خودم را جایی بگذارم که بعدا راحتتر بتوانم آنرا بردارم...دیگر کارم تمام شده ؛بهتر است سری به شترم بزنم ،زبان بسته چه می کند؟آها آنجاست؛به سمتش می روم،چه سایه ای در این برهوت در کنار خود داری اشتر من؛همان جا کمی استراحت می کنم،پلکهایم سنگینی می کند و به خواب می روم.....

 

برای دیدن بقیه مطلب به ادامه درد دل بروید

همین

یاحق

ادامه نوشته

تنها یک چیز فهمیدم

تنها یک چیز فهمیدم

نزدیک مدینه ام .

به اطراف می نگرم ، گیاهان کشتزارهای اطراف مدینه چه زیبا با باد هم آغوشی می کنند .آسمان چه پر نقش و نگار شده ! امشب مدینه را بهاری دیگر است .چه شور و شعفی ازین شهر بر می خیزد.

دیگر وارد مدینه شده ام .عجیب است امشب سریر شهر پیامبر را سرور دیگری است .کوچه هایش گونه ای دیگرند .مردم گویی می خواهند از شدت شور کالبد رها سازند .اما این چه صدای ناله ای است در میان اینهمه شادی ؟ گویا ابلیس ناله ای دیگر بر کشیده است.

می پرسم:

- برادر ؛ امشب چه خبر است؟

- نمی دانی؟!امشب عروسی زهرا سلام الله علیها و علی علیه السلام است.

اللهم عجل لولیک الفرج

من هم به طرف خانه رسول خدا راه کج میکنم .چرا کج، راهم را راست می کنم؛ در راه با خود می اندیشم: خدایا تو چقدر مرا دوست داری ؛ نزدیک بود چه شبی را از دست بدهم ؛ عجب شبی است امشب ! پیوندی که در آسمان شکل گرفته و در زمین بسته می شود.امشب زهرا سلام الله علیها به خانه ای پا می گذارد که خداوند بن مایه هدایت بشریت را از همین مکان و اهل همین خانه سرچشمه خواهد گرفت .

به خانه پیامبر که می رسم ازدحام تنها چیزی است که ابتدا خود نمایی می کند! مردم تازه مسلمان مدینه النبی به شعف پیامبرشان مشعوفند .چه شور و شوقی!

زهرا کجاست ؟آنجاست ؛ زنی دارد چیزی در گوشش زمزمه می کند؛ بگذار ببینم ناگاه دختر پیامبر به خانه باز می گردد!جمعیت ساکت می شوند؛چه شده؟

نزدیکتر می روم و به آن زن می گویم:چه گفتی ؟

بقیه مطلب را در ادامه درد دل بخوانید

همین

یا حق

ادامه نوشته

هنوز هم در شگفتم

هنوز هم در شگفتم

تازه از ری رسیده بودیم .

چه راه سختی، ماموران درب وردوی هم که فهمیده بودند ما علوی هستیم حسابی از خجالتمان در آمده بودند اما برای ما مهم نبود، ما می خواستیم برای یک بار هم که شده چهره نورانی فرزند پیامبر را ببینیم و با او به سخن آییم .

معطل بار و بنه نشدیم ،مستقیم و بی هیچ معطلی از این و آن نشانی خانه مرادمان را گرفتیم و ...

آه که چقدر منتظر بودم ، آنجاست ، اینک آن در تنها حائل میان من و علی بن موسی الرضاست.در زدم و بقیه را به سکوت فرا خواندم.ابا صلت بر سر در خانه ظاهر شد . گفتم: سلام ، به اماممان بگویید عده ای از شیعیان شما از راه دور آمده اند تا از وجود نورانیتان بهره ببرند.

ابا صلت رفت و لحظه ای بعد بازگشت و گفت : امام شما را به حضور نمی طلبد!

یا علی بن موسی الرضا اشفع لنا فی الجنه

گفتم: آخر چرا؟

التماس و خواهش هم  چاره ساز نبود؛ با همان خستگی از این ناکامی بازگشتیم.کاروانسرایی یا فتیم ؛بار وبنه را در آنجا گذاشتیم، صورت و جامه مان را به آب طهارت شستیم و تمامی این لحظات را در چرایی آن اتفاق گذراندیم.

فردا دوباره به کوبه در امام ضربه زدم و باز هم اباصلت و باز هم خودرا شیعیان حضرت خواندیم و بازهم ......

و این ماجرا تا روز بازگشتمان ادامه داشت.

من بقیه را نمی دانم ؛ اما خودمبهوت بودم ! آخر رحمت عالمیان و شافع روز قیامت چطور ما را که بخاطر دوستی و پیروی از او و جدش از لب تیغ می گذرانندو قرمطی می خوانند، حتی به حضور خود نمی طلبد؟!!!

روز آخر بود......

                                                    بقیه متن را در ادامه درد دل بخوانید

                                                                        همین

یا حق

ادامه نوشته

علی رضا هم یه علی رضای دیگه

علی رضا هم یه علی رضای دیگه


اول سلام

از در ورودی که می گذری انگاری وارد یه فضای دیگه ای شدی، همه چیز تغییر می کنه،حتی حالتم هم تغییر کرده ،فضا یه فضای دیگه است و علی رضا هم یه علی رضای دیگه ؛ هوا و شمیمش هم عوض شده،

                                                

                                            یه هوای تازه.

 

عجبا! چند متر فاصله و این همه تفاوت.
در و دیوارش دارن بهت خوش آمد میگن؛ سرمو که بلند میکنم، اون گنبد زرد طلاش محکم می خوره به نگام،دستامو باز می کنم یه آرامش خاصی بهم دست داده،انگار روی آبای دریاچه ارومیه رها شده باشم.
با همین حالت بی وزنی می رم به سمت کفشداری؛کفشامو می دم بهشون  اِ ...من این کفشداره رو می شناسم یه نیم ساعتی مارو پشت اتاقش کاشته بود اما حالا کفشامو..... عجب!در حالی که دارم از شدت بی خیری و بی ارادتی خودم به ائمه توی سرم می زنم وارد حرم میشم.

                                 شاید این جمعه بیاید شاید !!!!!!! 

حرم فاطمه معصومه سلام الله علیها؛حرمی که هرکی با حضرت فاطمه سلام الله علیها هم کاری داره باید همینجا بیاد.حرم نور چشم کاظم و عزیز رضا علیهما السلام
مردم رو میبینم که با چشمای گریون چسبیدن به ضریحش و از داخل پنجره های مشبک ضریح بهشتو طلب می کنن .عجب شمیمی!عطر بهشته؛اصلا قم یه بوی دلنوازدیگه ای داره الحق که یه در بهشت از همینجا باز می شه.
فکر کنم نگهبانای اون در، خوب چفت و بست در رو محکم نبستن که بوی بهشت سر تاسر فم،تختگاه کریمه اهل بیت رو پر کرده.
حرفم یادم رفت؛چی می خواستم بگم اینا رو گفتم؛     آها

 

 

                                        یا حضرت معصومه! تولدت مبارک                                                                         

                                                                                      همین

یا حق

 

 

فزت و رب الکعبه

در راه به چه می اندیشیدی؟

 

شب را مهمان من بود.

هنگام افطار سه لقمه خورد و سپس تا طلوع فجر را به عبادت پرداخت.گاهی به آسمان می نگریست و ستارگان را از نظر می گذراند و کلمه استرجا را زمزمه می کرد.

بالاخره این شب به پایان رسید و هنگامه نماز شد و پدرم عزم خروج از خانه کرد.

چند مرغابی که هر شب در آشیانه خود می خفتند در حالی که بالهای خود را به این سو و آن سو می افشاندند؛ راه را بر پدر می بستند. گویی دلیل بی قراری اش را می دانند.

 

 

فرمود: این مرغها آواز می دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله ها بلند خواهد شد.

گفتم : تنها نروید.

فرمود: اگر بلایی زمینی باشد خود به تنهایی بر رفع آن قادرم و اگر قضایی آسمانی باشد باید که جاری گردد.

و پس از آن رو به مسجد نهاد.

 

با خود گفتم :  او در راه به چه می اندیشد؟

                         

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونید و ضمنا من رو از دعای خیرتون در این شبهای قدر بی نصیب نذارید( خواهش برادر کوچکتون رو بپذیرید )

 

                                                                                                          همین

یا حق

ادامه نوشته

حکیمه چه دیدی

حکیمه گفت:

مادر حرکتی کرد، نزدش رفتم و پرسیدم :چیزی احساس می کنی؟

با تکان دادن سر مرا از وجود درد آگاه کرد.در این حال گویی دو چشمانم خواب را به روی خود می کشید، هر دو خوابیدیم  و دیگر هیچ متوجه نشدم ..... تا اینکه صدایی خواب را از چشمانم ربود!

- عمه فرزندم را نزد من بیاور.

شتابزده از جا برخاستم، کودک به دنیا آمده بود و گونه اي بر زمین بود که گویی خدا را سجده می کند. شگفتا ! بر ساعد راست او نوشته شده بود :«جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا» او را در میان بازوانم گرفتم و گرمای وجودش را با خود تقسیم نمودم،در پارچه ای پیچیدم و نزد پدرش بردم.

پدر او را گرفت و بر دست چپ خود تكيه داد& دست راستش را برپشت او گذاشت و زبان در كام او برد، دستهاي خود بر گوشها و پشت و مفاصل كودك كشيدو گفت : سخن بگوي پسرم! 

    

شگفتا !شگفتا!كودكي كه تازه متولد شده بود سخن گفت:«اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و ان عليا امير المومنين ولي الله) و يكايك امامان را شمرد تا به خود رسيد؛ براي شيعيان دعا كردكه به وسيله او به آنها گشايش رسد.

آگاه امام حسن عسگري به من كه مات و مبهوت ، غرق در اين نشانه  قدرت خداوندي بودم نگريست؛ همچون كوهي به كاه؛ فرمود :عمه! او را به مادرش برگردان تا بر او سلام كند.۱

و مهدي متولد شد.

                                                                                                           همين

يا حق

۱.بحار ج ۵۱ ص ۲۵

انواع دانشمندان

 انواع دانشمندان

تا  میون این همه متفکر هضم نشدم سلام

این دفعه نوشتم رو زودتر روی بلاگ می ذارم بلکه ازین به بعد هر هفته بتونم آپ کنم.

دوستان ما چهار نوع دانشمند داریم :

دسته اول مورچه هان. مورچه فقط جمع می کنه ؛ عاشق جمع کردنه . به قول خودشون حتی باید صفحه هم حفظ بشه . جمع کن حفظ کن جمع کن حفظ کن و جمع کن و باز هم حفظ کن . البته این دسته جزو دانشمندان و عالمان مفید به حال علمند چون علم قدما رو سینه به سینه به جددا می رسونن.

دسته دوم عنکبوت هان. عنکبوت ها یه مقدار جزیی می خورن و هزاران متر می بافن . اینها هم دو روز می خونن وساعتها در اون مورد صحبت می کنن و قلمشون رو می فرساین.هفته دوم ترم اول روانشناسین و توی محله شون باید بهشون گفت دکتر! مطبشونم که قبل از انتخاب واحد افتتاح کردن البته تابلو که نمی خواد همین طوری بیان خونه! هنوز سر از . . . . در نیاوردن میان اینجا توی وبلاگ ارشاد بازی راه میندازن( لو رفتم!) البته با وجودی که این افراد فایده ای به حال علم ندارن اما خوب جای شکرش باقیه که ضرر هم ندارن.

دسته سوم کلاغ هان. کلاغ ها سارقن و دو جور عمل می کنن یه سری یه گوشه منتظر میشینن ببینن چی رو زمین مونده به سرعت  میان و به نام خودشون می زنن و دسته دوم که روششون رو تصحیح کردن خیلی راحت کتب اونوریا رو ترجمه می کنن بعدشم خیلی ریلکس اسم خودشون رو به عنوان نویسنده می نویسن ؛مثل دکتر ع. س( با عین.صاد اشتباه نشه)راستی یادمون باشه که اگه از کسی چیزی توی وبلاگمون نوشتیم و رفرنس ندادیم دقیقا کار همین دسته رو داریم ادامه می دیم .

دسته چهارم زنبور هان. زنبور در پهنه دنیا گردش می کنه نظاره می کنه زیباترین شی عالم یعنی گل رو انتخاب می کنه و بهترین قسمتش رو جدا می کنه و به لانه اش میبره اونجا اون رو پردازش می کنه و دست آخر محصولی به ما میده که با مواد اولیه اش به کلی متفاوته. دانشمندان این دسته هم در تمامی دنیا می گردن بهترین سخنا ن و نظریات رو انتخاب می کنن، اندیشه هاشون رو گلچین می کنن در ذهن خودشون اونها رو پردازش می کنن و شاید سالها روی یک موضوع فکر می کنن و سپس نتیجه و علمی رو به بشر ارائه می دن که انسانیت انسا ن رو معنا می بخشه.

کلام کوتاه

منتظر نظرات زیبای شما هستم .

اگه از طريق لينك وارد شديد و فقط همين پست براتون باز شده صفحه نخست رو كليك كنيد تا بقيه پستهارو هم ببينيد.

                                                                                          همین

یا حق