نقد جامعه شناسانه اقتصاد شاهنشاهی در دهه 40 و 50
سالهای واپسین دهه ۴۰ اوج افتخار و اقتدار شاه بود.
اقتصاد کشور به شکوفایی رسیده بود و در سایه این شکوفایی، صنایع کوچک و بزرگ زیادی ایجاد شد. چرخ اقتصاد میچرخید و به خیل عظیمی از مردم، نان و رفاه هدیه میداد. تورم به شکل حیرتآوری پایین بود اما در مقابل، رشد اقتصادی ایران برای سالهای طولانی در دنیا نظیر نداشت.
اما؛

دو عارضه باعث شد نوار کامیابیهای محمدرضا پهلوی قطع شود و حتی در سرنگونیاش نقش عمده داشته باشد؛
اولی عارضه دیکتاتوری و خودمحوری شاه بود که پس از دهه ۴۰ همچون غدهای رو به بزرگی نهاد و دیگری عارضه افزایش درآمدهای نفتی بود که همچون سرطان به جان اقتصاد ایران افتاد. شاه از آنجا که در اوایل دهه ۵۰ دچار غرور و خودبزرگبینی مفرط شده بود، گوشهایش را بست و به حرف هیچ دلسوزی گوش نداد. در مورد عارضه خودمحوری و دیکتاتوری شاه، کنشگران سیاسی زیاد هشدار دادند اما او بیتوجهی کرد و فضا را بست و جوانان زیادی را به زندان انداخت. وقتی چنین جوی در سیاست ایجاد شد، شاه سعی کرد حساب مردم را از روشنفکران ناراضی جدا کند بنابراین تصمیم گرفت برخلاف قانون برنامه و برخلاف نظر کارشناسان و اقتصاددانان، درآمدهای نفتی را به اقتصاد تزریق کند. شاه قصد داشت با تزریق درآمدهای نفتی به اقتصاد کشور، روند توسعه را سرعت ببخشد اما غافل بود که چنین رویهای میتواند عواقب اقتصادی و سیاسی زیادی داشته باشد. به هر حال از ابتدای دهه ۵۰ درآمدهای نفتی ایران بیشتر شد و در سال ۱۳۵۲ به اوج رسید. شاه به حرف کارشناسان گوش نداد و این پول را به اقتصاد تزریق کرد. این پول تورم ایجاد کرد. در کوتاهمدت، رضایت خاطر نسبی در مورد فراوانی کالاهای وارداتی به وجود آمد و به قول دکتر علینقی عالیخانی، مردم رفتهرفته داشتند به هیبت شیخهای عرب در میآمدند. مصرفگرایی و تشدید واردات باعث بالا رفتن رضایت مردم در کوتاهمدت شد اما این سیاستها رفتهرفته اثر خود را از دست داد و شاه با مردمی مواجه شد که خواستههای زیادی داشتند.
بقیه بحث رو در ادامه مطلب مشاهده بفرمایید.
نظرات تایید نمی شود

سلام من علی رضا ب.د