تار و پود مصطفی یک لاله بود آنهم بسوخت
بیرون مدینه ام
یازده سال از زمانی که محمد با قدوم خود این شهر را متبرک کرد ، می گذرد.
دستی به گندم ها می کشم . دیگر حوصله بازی با باد را ندارند.
به شهر خیره می شوم .
شهر هم گرفته است .می توان از همین فاصله حال و هوای مردمانش را دریافت .وارد مدینه که می شوم نیرویی مرا به سمت یک خانه می کشاند.خانه علی و فاطمه .
دو نور دیده محمد اینک دو کبوتر زخم خورده اند. علی زخمی از جای طناب بر دست دارد و فاطمه زخمی از میخ بر پ.......
اما آنچه این دو را می آزارد نه زخم جسم که زخم دل است و اینکه می بینند نمایندگان شیطان چگونه سالیان سال خیل عظیمی را به خطا رهنمون می شوند.
وارد خانه می شوم.
فاطمه را می بینم .
سلامی می کنم ، پایش را می بوسم و گوشه ای از اتاق کز می کنم .
یاس باغچه محمد به سختی حرکت می کند.او اکنون محرمی جز علی ومزار پدرش ندارد.
بچه ها به سمت در خانه می دوند !پدر آمده.
علی بر بالین فاطمه می رود . دخت نبی کلماتی را به همسرش می گوید.سخن از غسل و کفن است.
آسمان کبود است
فاطمه آب می طلبد،غسل می کند ،جامه ای نو می پوشدو پارچه ای سفید بر روی خود می کشد؛با آنهمه درد چه لبخندی می زنی؟نکند به دیدار پدر می شتابی؟

...........................
مردم پشت در خانه علی جمع شده اند .به آنها می گویند تشییع به تاخیر افتاده است.
شب هنگام علی به دور از چشم دژخیم ،همسرش راغسل می کند .نمی دانم وقتی کبودی ها را دید چه کرد اما غسل داد و کفن کرد.
او،فرزندانش و چند صحابه راستین رسول خدا ،در میان اشک های فرزندان، فاطمه را دفن نمودند.
بعد از مراسم به دنبال علی گشتم تا به او عرض تسلیت کنم .اما نیافتمش! نمی دانم ،شاید چاه های مدینه هم همراز حجت خدا بوده اند.
همین
یا حق
سلام من علی رضا ب.د