راه حل ها در نامه های پدر بود
و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...
فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند،
بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند .
و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسهی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره درکیسه می گذاشتند...و با هر نامه ای که پدرشان میفرستاد همین کار را می کردند.
ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،
از او پرسید : مادرت کجاست ؟
پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!
پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟
پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .
پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟
مگر نامه ای را که در آن از اوخواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟
پسر گفت :نه... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟
پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد
الآن هم در زندگی با او بدبخت است.
پدر با تأثر گفت :او هم نامه ی من را نخواند
که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟
پسر گفت : نه ...
سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.
وای بر من ...!
من هم قرآن را می بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است. از خدا طلب بخشش و عفو کردم و قرآن را برداشتم و تصمیم گرفتم که دیگر از او جدا نشوم.

سلام من علی رضا ب.د