تا فراموشم نشده سلام
خوشبختانه یا متاسفانه به علت اینکه هنوز نتونستم شاخ این پایان نامه رو بشکنم و از طرفی داره از دیرم دیر تر میشه از ابتدای خرداد ماه مجبور شدم مقداری از دل مشغولی های خودم کم کنم و بپردازم به متن . پس تا حدود بیست ؛ بیست و پنج روز دیگه آپ نمی کنم . البته این رو برای اون دسته از دوستان نوشتم که از سر بیکاری هر از چندی اینجا تشریف میارن و گل از گل ما باز می کنن. پس تا بعد یا حق
+ نگاشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
و سلام نام خداست
اول بگم كه مي دونم با نوشتن اين پست مطمئنا به خيلي چيزا متهم ميشم و خيلي از كامنت ها رو هم بايد پاك كنم ،اما چون بايد بنويسم ؛مي نويسم.
اون روز تا ساعت 8 شب اداره طول كشيده بود.خيلي خسته بودم.توي راه تا به ماشين برسم ،دور وبرم رو نگاه مي كردم .مردم طبق معمول داشتن مي خريدن.اونطرفتر داخل پارك هم مردماني ديگر مشغول چيدن بساط عشق و دروي عاطفه بودن .توي يكي از خونه ها هم بچه شيعه هاي ايروني بلند بلند!!!شادي هاشونو تقسيم ميكردن.
عجب؛مردم همه خوشحال !عاشق!شاد و مسرورن!
توي همين فكر و خيال بودم كه گوشي روي كمرم شروع به ويبره كرد. از دوستان و سربازان گمنام امام زمان و منبع صحت و سقم اخبار رسيده و نرسيده ما بود.گفتم چه خبر؟گفت :هيچ؛سلامتي،كوچولوها مشغول لي لي بازي؛جوونا مشغول دختر ...ببخشيد همون لي لي بازي و بزرگتر ها هم ....بماند.كارش رو گفت و قطع كرد .داشتم گوشي رو مي ذاشتم سر جاش كه يه صدايي از پشت سرم اومد كه حاج آقا يه لحظه!!!
برگشتم؛به پشت سرم نگاه كردم ،يه خانم حدود سي و پنج سال كه چادر گرفتن رو بلد نبود و روزگار تازه تازه داشت نقاشي رو روي صورتش شروع مي كرد.گفتم بفرمايين خواهرم؟
يه نگاهي به دور و برش انداخت و گفت:ميشه بريم يه جاي خلوت تر ! با تعجب گفتم :شرمنده ام من يه خورده امروز سرم شلوغه هنوز بايد برم اون محل كارم كلي خبر رو....حرفم رو قطع كرد.انگار كه بين حرفام فكر كرده و تصميمش رو گرفته . صداش رو صاف كرد و گفت :حاج آقا !من نه ماه ميشه از همسرم جدا شدم يك سالي هم هست كه با شوهرم متاركه كردم .اهل فلان شهرم .پدر و برادرم بعد از طلاق نمي ذارن از خونه جم بخورم ؛الان اومديم اينجا به بهانه زيارت زدم بيرون و اومدم تا اگه بشه ...اگه ....و ديگه ادامه نداد.
گفتم :كمكي از دست من بر مي آد؟ بهم يه نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و سرش رو به طرفين تكون داد!بهش گفتم :متاسفم من شما رو خوب نمي شناسم ....منتظر نموند حرفم تموم بشه ..كوله بار غمش رو برداشت و ....رفت.
در همون حال كه داشتم به دور شدن اون خانم از خودم نگاه مي كردم توي ذهنم به ياد ماجراي مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله در مدينه افتادم كه زني بعد ازنماز از حضرت در خواست شوهر مي كنه و حضرت همونجا از بين نماز گزار ها براي او شوهر پيدا ميكنه!
حالا نه در مورد اين يك موضوع خاص ولي الحق و الانصاف به اين دو سوال جواب بدين:
ابتدا ما و جامعه ما چقدر با مدينه فاضله اي كه پيامبر به اون مي گفت مدينه النبي فاصله داره؟
و در ادامه به نظر شما راهكار چيه؟
همين
يا حق
+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
ادامه درد دل
+ نگاشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:51 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
غزه عاشورایی دیگر



مگر اینها که هستند که اینگونه بر آنها تاخته اید؟
همین
یا حق
+ نگاشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:0 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
برای مادرم
گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستن من ز هستن اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
همین
یا حق
+ نگاشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را
سلام به یاران غارم راستش با توجه به اوضاعی که امروز بر جامعه ما حاکمه ، کمتر می خوام که از جوی که دور و برم درست کردم خارج شم و تعامل و تبادلی بابیرون از اون داشته باشم. اما چه کنم که حماقت و بلاهت دو عنصری هستن که متاسفانه همیشه همراه آدمان و اونا رو تشویق به هرکاری میکنن. بگذریم این چند روز اتفاقاتی توی زندگی من افتاد و زمونه داغی روی دستای من گذاشت که فکر نکنم حالا حالا ها یادش از یاده ام بیرون بره. به حق ، حضرت امیر علیه السلام در حکمت 38 خودشون می فرماین " از دوستی با ........ بپرهیز که آنچه سخت بدان نیاز مندی از تو دریغ می کند." همین یا حق پ.ن:امروز یه نفر بامن از قصدش صحبت کرد یاد حرف اون سخندان افتادم که گفت اونهایی که ناآگاهانه ضربه ای رو بهت میزنن معمولا ضربشون و عمقش بسیار سهمگین تر و به یادگار ماندنی تر از آگاهانشه 
+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا
یادی از آن گم گشته
سلام نمی دونم زنده ای یا مرده ، اگر عمرت به دنیاست برام دعا کن و اگر هم داری سیبای بهشتی رو بو می کنی از جدت برام توفیق شفاعت بخواه ، به هر حال دلم نیومد که ذکری از تو در این مختصر کده نشه و افکارم آذین بند یادت نباشه. بگذریم اون روز قرار بود توی کلیسا سخنرانی کنی، عجب اتفاقی! یه روحانی شیعه و سخنرانی توی کلیسا؛مردم فوج فوج عینهو مور و ملخ در حال جمع شدن بودن و همه کنجکاو اینکه ببینن این روحانی ایرانی که عربی رو بهتر از ماها حرف می زنه چی میگه که اینقدر مورد لعن اینوریا و دعای اونوریاست.مستقیم رفتی اون بالا و با اسمش شروع کردی و با یادش سخنرانیتو به اتمام رسوندی. داشتی میومدی پایین ؛ زیر چشمی دور و برتو نگاه کردی ؛ خدا کار خودشو کرده بود! لبخند شیرین رضایت روی لبای اکثر مردم نقش بسته بود. خدایا تو رو شکر .اون عزت و منزلتت رو شکر. توی راهرو خروجی مردم که انگار تازه به یه چشمه رسیدن نمی خوان به همین سادگی اجازه بدن که بری و تو مثل همیشه داری با عطوفتی که از جدت به ارث بردی براشون توضیح میدی کم مونده بعضیا همونجا مسلمون شن!یه دفعه یه خانوم که انگار زخمی چیزی خورده باشه جلوت سبز میشه !دستش رو دراز میکنه و منتظر دست دادنت شایدم دست ندادنت میشه!!!دیگه تقریبا همه لبنان میدونن که امام موسی صدر با زنها دست نمیده ؛ تو هم طبق عادت دستت رو روی سینه ات می ذاری و کمی به جلو متمایل می شی و اون خانوم هم که انگار منتظر همون حرکتت بود سریع دستش رو میکشه و میگه : -- می خواهید نجس نشوید؟ و تو لبخند می زنی ؛ او بحثی رو پیش کشیده که تا اون جذبه ای که توی اون مدت ایجاد کردی رو از بین ببره همون بحث دون پایه بودن زن ها و اینکه اسلام اونها رو . . . . . . زیر لب اسم خدا رو به زبون میاری و میگی: -- ( بل لا حافظ علی طهارتک) بر عکس ؛ تو آنقدر باارزش و پاکی که چنین تماسهایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید.... و این ارادت مسیحیان حاضر و بعدها همه آنها را به تو بیشتر می کند. می بینی سید " هر چه خدا خواست همان می شود " سید اگه داری اینو می خونی این حقیر سراپا تقصیرو دعا کن همیــــــــن یا حق
+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
+ نگاشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
دل گرفت بازم سلام قرار نبوده و نیست که توی این وبلاگم حرفای دلم رو بنویسم ؛ اما چه کنم دل که وقتی تنگ آید عقل را به سخره گرفته و وجود آدمی را مسخر خود می سازد آخر او جایگاه معشوق است و هر چه را به معشوق راهی باشد قدرتی یابد بس عجیب. اما بعد؛ نمی دونم چرا چند روزیه دلم خیلی گرفته ؛ می پرسید از چی ؟ ازین زمونه ، ازین زندگیی که نا خواسته هلمون دادن داخلش ، ازین وضعیتی که هر لحظه یا بهتر بگم هیچ لحظه ایش ................... آسمون دل بد جوری ابریه ؛ باریدن می خواد ، نمی دونم هوای جمکرانو کرده ، حضرت معصومه رو یا شایدم امام رضا رو اما هرچیه بد فرم گرفت و گیر پیدا کرده ..... راستش فکر کنم کم آوردم ، ازین زندگی یه نواخت که هر طور بنوازه ما هم باید بطنازیم . اصلا حوصله نوشتن هم ندارم . حوصله! عجب کلمه غریبی تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد آقا ! بی خیال بی خیالی ما شو بیا همین 
+ نگاشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:30 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
http://elham-yek-ensan.blogfa.com سری بزنند.خالی از اجر نخواهد بود.
+ نگاشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا
سلام این نوشته رو خانم مریم هم بخونه که این نظر رو در پست قبلی گذاشته بودند.
ادامه درد دل
+ نگاشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:49 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |