تبليغاتX
مختصر کده یک طلبه

مختصر کده یک طلبه

مختصر کده یک طلبه

بیرون مدینه ام

یازده سال از زمانی که محمد  با قدوم خود این شهر را متبرک کرد ، می گذرد.

دستی به گندم ها می کشم . دیگر حوصله بازی با باد را ندارند.

به شهر خیره می شوم .

شهر هم گرفته  است .می توان از همین فاصله حال و هوای مردمانش را دریافت .وارد مدینه که می شوم نیرویی مرا به سمت یک خانه می کشاند.خانه علی و فاطمه .

دو نور دیده محمد اینک دو کبوتر زخم خورده اند. علی زخمی از جای طناب بر دست دارد و فاطمه زخمی از میخ بر پ.......

اما آنچه این دو را می آزارد نه زخم جسم که زخم دل است و اینکه می بینند نمایندگان شیطان چگونه سالیان سال خیل عظیمی را به خطا رهنمون می شوند.

وارد خانه می شوم.

فاطمه را می بینم .

سلامی می کنم ، پایش را می بوسم و گوشه ای از اتاق کز می کنم .

یاس باغچه محمد به سختی حرکت می کند.او اکنون محرمی جز علی ومزار پدرش ندارد.

بچه ها به سمت در خانه می دوند !پدر آمده.

علی بر بالین فاطمه می رود . دخت نبی کلماتی را به همسرش می گوید.سخن از غسل و کفن است.

آسمان کبود است

فاطمه آب می طلبد،غسل می کند ،جامه ای نو می پوشدو پارچه ای سفید بر روی خود می کشد؛با آنهمه درد چه لبخندی می زنی؟نکند به  دیدار پدر می شتابی؟

اللهم عجل لولیک الفرج

...........................

مردم پشت در خانه علی جمع شده اند .به آنها می گویند تشییع به تاخیر افتاده است.

شب هنگام علی به دور از چشم دژخیم ،همسرش راغسل می کند .نمی دانم وقتی کبودی ها را دید چه کرد اما غسل داد و کفن کرد.

او،فرزندانش و چند صحابه راستین رسول خدا ،در میان اشک های فرزندان، فاطمه را دفن نمودند.

بعد از مراسم به دنبال علی گشتم تا به او عرض تسلیت کنم .اما نیافتمش! نمی دانم ،شاید چاه های مدینه هم همراز حجت خدا بوده اند.

همین

یا حق

 

+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |


منتظرم
منتظر قطار
روی سکوی تردد مسافرین قدم می زنم .چقدر از انتظار منتفرم . چشم به ریل ها دوخته ام  تا این قطار ...ی بیاید و مرا ازین انتظار سخت رهایی بخشد .
جالب اینکه نمی دانم باید کدام سو را بنگرم . نمی دانم قطار کی می آید و هم قطارانم چه کسانی اند . ازین سردرگمی تبسمی می کنم و بر می گردم . به پشت سرم ،به دوردست خیره می شوم .کشاورزی مشغول کندن است ؛ احتمالا کندن علفهای هرز . برایش دست تکان می دهم؛ مرا دید. او هم برای من دست تکان داد . انگار حسی را در درونم زنده کرده ، من دوباره برایش دست تکان می دهم و او باز هم پاسخ مرا می دهد و این کار را چندین بار تکرار می کنم.


این دفعه که دست خود را تکان می دهم با خود می گویم او چگونه مرا ازین فاصله می بیند اما اهمیتی نمی دهم و مشغول این بازی جدید می شوم. ناگهان کسی دست بر شانه ام می گذارد ، مسوول ایستگاه است از من می پرسد که اینجا چکار دارم و من به او توضیح می دهم که منتظر قطار بعدی هستم و او در حالی که با تعجب به من می نگرد با دست قطار را که دارد از ایستگاه دور می شود به من نشان می دهد و می گوید:قطار که راه افتاده است.
ق....ق...قطار !
میدوم ...به دنبال قطار .....سریعتر می دوم ...اما به قطار نمی رسم . با خود می اندیشم که باید منتظر قطار بعدی باشم و هنوز نه می دانم از کدام سو می آید و نه اینکه چه زمانی به اینجا می رسد....
تبسمی تلخ میکنم . این است حکایت ما ؛انتظار و غفلت

همین

یا حق


+ نگاشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |


آیا تنها پـیـروان یک دین اهل نجات و رهاییند؟

تا فراموشم نشده سلام

تکثر گرایی و بهره بردن تمام طیف ها از حقیقت چیزی نیست که امروز و دیروز مطرح شده باشه و ریشه اون رو باید در نقد نظریات افلاطون توسط ارسطو جست اما گزینه ای که تازگی ها و همین یکی دو نسل پیش به اون اضافه شده بحث تکثر گرایی دینی و یا همون پلورالیزم دینیست.

تکثرگرایی و پذیرش این نکته است  که در حوزه ادیـان, حقها بسیارند و هر دینی می تواند بارقه ای ‏از حق داشته بـاشـه. بـدین معنی که ما حقیقت مطلق را در یک دین و مذهب ویژه نـدانـیم, بلکه آن را مشترک میان ‏همه آیینها و مذهبها بدانیم و بر این باور باشیم که سعادت و نجات و رستگاری بسته به پیروی از یـک دیـن نیست, ‏پیروی از هر دینی انسان را به سرچشمه های سعادت رهـنـمـون مـی شود. البته پلورالیزم دینی از جهت گستره ‏فراگیری قلمرو آن فرقهایی دارد که اینجا مجال سخنش نیست.

 

خوب در این زمینه اجازه بدید بنده با این که حرف و سخن بسیار دارم و شاید به همین دلیل که حر فو سخن بسیار دارم و در کوتاه نمی گنجد دست نوشته های با ظرافت شهید مطهری رو بیارم و اگه عمری بود باز هم در این رابطه صحبت می کنیم:

اللهم عجل لولیک الفرج

(... فـرنـگـیها که می گویند از نظر توحید و ایمان نباید مزاحم کـسـی شد از این جهت است که فکر می کنند, اینها ‏جزء امور خصوصی و سلیقه ای و ذوقی و شخصی است. انسان در زندگی به یک چیزی باید سـرگـرم بـاشـد کـه ‏اسمش ایمان است. مثل امور هنری است, یکی از حـافـظ خـوشـش می آید، یکی از خیام خوشش می آید, یکی از ‏فردوسی خـوشـش مـی آید. دیگر نباید مزاحم کسی شد که سعدی را دوست دارد کـه تـو چـرا سـعدی را دوست ‏داری؟ من حافظ را دوست دارم, تو هم حتما باید حافظ را دوست داشته باشی. مـی گویند: دین هم, همین جور است ‏یک کسی اسلام را دوست دارد, یک کـسـی مسیحیت را دوست دارد, یک کسی فرد دیگری را دوست دارد, یک ‏کسی هم هیچ یک از اینها را دوست ندارد. نباید مزاحم کسی شد. ایـنـها از نظر فرنگیها به اصل زندگی مربوط ‏نیست, آنها اصلا طرز تـصـورشـان و طـرز تـفکرشان در دین با طرز تصور ما فرق می کند. ‏دیـنـی که مثل دینهای آنها باشد, همین جور هم باید بود. ولی از نظر مادیگراها, یعنی صراط مستقیم, یعنی راه راست ‏بشری, بی تفاوت در مـساله دین بودن, یعنی در راه راست بشریت بی تفاوت بودن, ما می گـویـیـم توحید به سعادت ‏بشری بستگی دارد, مربوط به سلیقه شخصی نیست, مربوط به این قوم و آن قوم نیست......)

ادامه دارد.....

نظرات قشنگ خودتون رو در این زمینه برای بنده بنویسید

همین

یا حق

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |